صحبت مادر و پسری :)
سلام پسرم، سلام عشقم، سلام امیرصدرای من
خوبی عزیزدلم؟؟؟ امیدوارم همه چیز اون تو برات عالی باشه عشق من، من دارم همه تلاشمو میکنم، از خوردن چیزای مفید گرفته تا رعایت همه نکاتی که توصیه شده 
امروز شنبه 5 بهمنه، سرکار بودم که یهو دلم خواست باهات حرف بزنم اما جلو همکارا نمیشه
برای همین اومدم تو وبلاگت تا برات بنویسم ...
این روزا همه لحظات روز و شبم رو به تو فکر میکنم، دیگه به معنای واقعی داری همه زندگیم میشی 
این روزا حس میکنم خییییییییییلی دوستت دارم پسرم، وقتی بهت فکر میکنم یه حس خاصی بهم دست میده، شاید این همون حس مادریه 
راستش این روزا خیلی به به دنیا اومدنت هم فکر میکنم و ازش میترسم ولی بعدش به خودم میگم اشکال نداره هر جورم که باشه به دیدن گل پسرم می ارزه، خدا خودش کمک میکنه انشالا 
حال جسمیمم بدک نیست، گاهی وقتا یه دردایی دارم که بیخیال مهم نیست عزیزدلم
دیشب داشتیم با بابایی صحبت میکردیم که وقتی شما تشریف بیاری تو خونمون من 25.5 سالمه و بابایی 29 سال! راستی یادم رفته بود بهت بگم ما 6 آبان سال 89 عقد کردیم، 7 شهریور 91 عروسی کردیم. الان دقیقا 3 سال و 3 ماهه که با همیم :)
در اولین فرصتی که حس کردیم شرایطمون مساعده از خدا خواستیم یکی از فرشته های آسمونیشو بهمون بده تا ما هم لذت پدر و مادر شدن رو بچشیم و خدای مهربون هم دعامونو مستجاب کرد، الان هم فرشته نازمو به خودش سپردم تا مواظبت باشه 
انشالا به یاری خدا حدود 3.5 ماه دیگه تو بغلمی عزیزدل مامان، از همین حالا دارم برای اون ثانیه ای که روی ماهتو میبینم لحظه شماری میکنم و با یادآوریش چشمام پر اشک میشه 
از خدا خیلی خیلی ممنونم که من رو لایق مادر بودن دونسته، انشالا بتونم برات بهترین باشم عسلم 
عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم پسرم 




صحبت مادر و پسری :)
